ستار

در دل کوه غرور
بر سر قله دور
قلعه ای از فولاد
قد کشیده سوی نور
کسی از این همه مرد
دستی از این همه دست
فاتح قلعه نشد نه به تدبیر و نه زور

روح من آن کوه است
دلم آن قلعه سخت
که ندارد به درون ترس شکست
هر دم از جوشش خشم
یا غم و کینه و مهر
می رود برج دلم دست به دست
آه ای عشق و امید ، ای فاتح
فتح کن قلعه فولاد دلم
دلم از کینه و نفرت پوسید
برس ای عشق به فریاد دلم

روح من آن کوه است
دلم آن قلعه سخت
که ندارد به درون ترس شکست
هر دم از جوشش خشم
یا غم و کینه و مهر
می رود برج دلم دست به دست
آه ای عشق و امید ، ای فاتح
فتح کن قلعه فولاد دلم
دلم از کینه و نفرت پوسید
برس ای عشق به فریاد دلم